اعترافات علمای اهل سنت در شهادت حضرت زهرا(س) به دست عمربن خطاب !
((ابو جعفر بلاذری احمد بن یحیی بن جابر البغدادی متوفی سال 279 قمری))
که از موثقین و محدثین و مورخین معروف اهل تسنن میباشد در تاریخ خود روایت نموده که چون ابوبکر علی(ع) را برای بیعت طلبید و (علی ع ) قبول نکرد عمر را فرستاد اتشی اورد که خانه را بسوزاند حضرت فاطمه (سلام الله علیها) بر در خانه او را ملاقات کرد فرمود ای پسر خطاب امده ای خانه را بر من بسوزانی ؟گفت آری این عمل قوی تر است در انچه پدرت آورد.و همچنین
عز الدین ابن ابی الحدید معتزلی و محمد بن جریر طبری که معتمدتریت مورخین نزد اهل تسنن می باشند روایت کرده اند که عمر با اسید بن خضیر و سلمة بن اسلم و جماعتی بدر خانه علی(ع) رفتند عمر گفت :بیرون بیاید والا خانه را بر شما می سوزانم.ابن خزابه در کتاب غرر از زید بن اسلم روایت کرده که گفت من از انها بودم که با عمر هیزم برداشتم و بدر خانه فاطمه بردیم در وقتی که علی و اصحابش از بیعت ابا نمودند عمر بفاطمه گفت بیرون کن هر که در این خانه است و الا خانه و هر که در خانه است می سوزانم در ان وقت علی و حسنین و فاطمه سلام الله علیهم و جماعتی از صحابه و بنی هاشم در ان خانه بودند فاطمه فرمود: ایا خانه را بر من و فرزندانم میسوزانی گفت بلی والله تا بیرون ایند و بیعت کنند با خلیفه پیغمبر(که منظور عمر از خلیفه پیامبر ابو بکر بود)
ابن عبد ربه که از مشاهیر علمای اهل تسنن میباشد در جزء سیم عقد الفرید نوشته که علی (ع) و عباس در خانه نشسته بودند ابی بکر بعمر گفت برو اینها را بیاور اگر ابا کنند از امدن ،با ایشان قتال کن ،پس عمر اتشی بر داشت و امد که خانه را بسوزاند فاطمه بر در خانه امده فرمود ای پسر خطاب امده ای که خانه مرا بسوزانی .......الی اخر.
ابن ابی الحدید معتزلی در جای دیگر در ص 136 جلد اول شرح نهج البلاغه (چاپ مصر ) از کتاب سقیفه جوهری قضیه سقیفه بنی ساعده را مبسوطا نقل نموده تا انجا که گوید بنی هاشم در خانه علی (ع) جمع شدند و زبیر با ایشان بود زیرا خود را از بنی هاشم می شمرد (حضرت امیر المومنین (ع) می فرمود زبیر همیشه با ما بود تا انکه پسرهایش بزرگ شدند و او را از ما بر گرداندند) پس عمر با گروهی رفتند بسوی خانه حضرت فاطمه با اسید و سلمة و گفت بیرون بیائید و بیعت کنید ایشان امتناع نمودند زبیر شمشیر کشید بیرون امد عمر گفت این سگ را بگیرید سلمة بن اسلم شمشیرش را گرفت و بر دیوار زد انگاه علی را بجبر و عنف کشیدند بسوی ابی بکر بنی هاشم هم با او میامدند . ناظر بودند بر او که چه میکنند علی میگفت من بنده خدا و برادر رسول هستم و کسی اعتنا بگفتار او نمی کرد تا او را بنزد ابی بکر بردند گفت بیعت کن حضرت فرمود من احقم باین مقام و با شما بیعت نمی کنم شما اولی هستید که با من بیعت کنید شما این امر را از انصار گرفتید بسبب قرابت با رسول خدا (ص) و من نیز با همان حجة بر شما احتجاج میکنم پس شما انصاف بدهید اگر از خدا میترسید بحق ما اعتراف کنید چنانچه انصار در حق شما انصاف کردند والا معترف شوید که دانسته بر من ستم میکنید ،عمر گفت هر گز از تو دست بر نمیدارم تا بیعت کنی حضرت فرمودند خوب با یکدیگر ساخته اید امروز تو برای او کار می کنی و که فردا او بتو برگرداند (این مقام را) بخدا سو گند قبول نمی کنم سخن تو را و با او بیعت نمیکنم چون او باید با من بیعت نماید انگاه روی بمردم نمود فرمود ای گروه مهاجران از خدا بترسید سلطه و سلطنت محمدی را از خانواده او که خدا قرار داده بیرون نبرید و دفع مکنید اهل او را از مقام و حق او بخدا قسم ما اهل بیت احقیم باین امر از شما تا در میان ما کسی باشد که عالم بکتاب خدا و سنت رسول و فقیه در دین باشد بخدا قسم اینها تمام در ما هست پس متابعت و پیروی از نفس خود مکنید که از حق دور میشوید. انگاه علی (ع) بیعت نکرده بخانه برگشت و ملازم خانه شد تا حضرت فاطمه از دنیا رفت ناچار بیعت کرد.
ابو محمد عبدالله بن مسلم بن قتیبة بن عمرو الباهلی الدینوری که از اکابر علماء اهل سنت میباشد و مدتها در شهر دینور قاضی رسمی بوده و در سال 276 قمری وفات نموده در جلد اول کتاب معروف خود تاریخ الخلفاء الراشدین و دولت بنی امیه معروف به الامامة و السیاسة(چاپ مصر) قضیه سقیفه را مفصلا شرح میدهد و ابتداء میکند مطلب را باین عبارت ان ابابکر رضی الله عنه قوما تخلفوا عن بیعة عند علی کرم الله وجهه فبعث الیهم عمر فجاء فناداهم و هم فی دار علی فابوا ان یخرجوا فدعا بالحطب و قال والذی نفس عمر بیده لتخرجن او لاحر قنها علی من فیها فقیل له با ابا حفص ان فیها فاطمة فقال و ان فخرجوا فبایعوا الا علیا ....الخ.)خلاصه کلام یعنی اینکه چون ابو بکر با خبر شد که جمعی از امت تخلف نموده اند از بیعت او در خانه علی(ع) جمع شده اند پس عمر را بسوی انها فرستاد عمر امد بر در خانه علی(ع) انها را طلب نمود برای بیعت، ابا کردند از بیرون امدن عمر هیزم طلبید و گفت بانخدایکه جان عمر در قبضه قدرت اوست یا بیرون بیائید یا خانه را با هر کس در ان خانه است میسوزانم مردم گفتند با ابا حفص(عمر) فاطمه در این خانه است گفت هر چند که او باشد میسوزانم پس همه بیرون امدند و بیعت کردند مگر علی (ع) که گفت سو گند یاد کرده ام تا قران را جمع نکنم بیرون نیایم و لباس در بر ننمایم عمر قبول نکر ولی ناله فاطمه سلام الله علیها و تو بیخ نمودن انها سبب شد که عمر بر گشت نزد ابی بکر و تحریک کرد او را برای بیعت گرفتن از انحضرت ابی بکر چند مرتبه ای قنفذ را فرستاد بطلب انحضرت و جواب یاس شنید عاقبت عمر با جماعتی رفت بدر خانه فاطمه و دق الباب نمود فاطمه که صدای انها را شنید بصدای بلند ندا در داد (یا ابت یا رسول الله ماذا لقینا بعدک من ابن الخطاب وم ابن ابی قحافه.)خلاصه انکه بابا یا رسول الله بعد از تو چه میرسد از عمر بن الخطاب و ابی بکر بن ابی قحافه و چگونه با ما ملاقات نمودند.همینکه مردم صدای گریه و ناله فاطمه را شنیدند بر گشتند در حالیکه اشکها جاری و جگرها سوخته ولی عمر با عده ای ماندند تا علی را جبرا از خانه بیرون اورده نزد ابی بکر بردند و با انحضرت عرض کردند بیعت بنما با ابی بکر حضرت فرمود اگر بیعت نکنم چه خواهید کرد ( قالوا اذا والله الذی لااله الا هو نضرب عنقک )گفتند بخدا قسم گردنت را میزنیم علی(ع) فرمود پس بنده خدا و برادر رسول او را خواهید کشت عمر گفت تو برادر رسول خدا نیستی ابوبکر در مقابل این حوادث و گفتار ساکت بود و هیچ نمی گفت عمر به ابی بکر گفت ایا بامر تو اینکارها را نمیکنیم ابی بکر گفت مادامی که فاطمه هست او را اکراه نمینمائیم.
امیر المومنین (ع) خود را بقبر رسول الله(ص) رسانید با گریه و ناله عرض کرد به پیغمبر (ص) انچه را که هارون ببرادرش موسی گفت و خداوند در قران خبر داده (یابن ام ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی=پسر مادرممردم مرا ضعیف نمودند و خواستند مرا بکشند.)
شرح قضیه را مفصل نقل نموده تا انجا که گوید علی(ع) بیعت نکرده بمنزل برگشت و بعدها ابوبکر و عمر رفتند بمنزل فاطمه سلام الله علیها که استرضای خاطر او را فراهم نمایند فرمود خدا را شاهد میگیرم شما دو نفر مرا اذیت نمودید در هر نمازی شما را نفرین میکنم تا پدرم را ببینم و از شما شکایت نمایم انتهی.
ونیز جوهری بنابرانچه ابن ابی الحدید در جلد دوم شرح نهج البلاغه(چاپ مصر) مسندااز شعبی روایت نموده که وقتی ابوبکر گفت هردو بروید علی و زبیر را بیرون اورید تا بیعت کنند پس عمر داخل خانه فاطمه شد و خالد بر در خانه ایستاد عمر بزبیر گفت این شمشیر چیست؟ گفت این را مهیا کرده ام برای بیعت علی(ع) ،گرفت شمشیر زبیر را کشید و زد بر سنگی که در خانه بود و شکست انگاه دست زبیر را گرفت و برخیزانید و بیرون اورد و بدست خالد داد برگشت میان خانه و در خانه جمعیت زیادی بودند مانند مقداد و جمیع بنی هاشم بعلی(ع) گفت : برخیز برویم با ابی بکر بیعت کن حضرت امتناع نمود دست حضرت را گرفت و کشید و بدست خالد داد و با خالد جمعیت بسیاری بودند که ابی بکر بمدد فرستاده بود خالد و عمر هجوم اورده انحضرت را بعنف و جبر شدید میکشیدند تمام کوچه ها را مردم پر کرده و تماشا مینمودند حضرت فاطمه وقتی عملیات عمر را دید با زنان بسیار از بنی هاشم و غیر ایشان (که جهت تسلیت فاطمه جمع شده بودند)بیرن امدند و صدای فریاد و ولوله و شیون انها بلند بود تا در حجره فاطمه ندا کرد و بابی بکر فرمود:خوش زود غارت اوردید بر خانه اهل بیت رسول خدا بخدا قسم است که با عمر حرف نخواهم زد تا خدا را ملاقات نمایم ( بقسم و عهد خود باقی و وفا نمد و با انها تکلم ننمود تا از دنیا رفت )چنانچه
بخاری و مسلم در صحیحین خود نوشته اند (فغضبت فاطمة علی ابی بکر و لم تتکلم به حتی توفیت=فاطمه(سلام الله علیه) در حال غضب ابی بکر را ترک نمود و بر ان حال باقی ماند و با او حرف نزد تا وفات نمود و از دنیا رفت (چنانچه در جزء پنجم و همفتم صحیح بخاری نقل گردیده است).ابو ولید محب الدین محمد بن محمد الشخنة الحنفی متوفی سال 815 قمری که از اکابر و بزرگان علماء اهل سنت می باشد و سالها قاضی نذهب حنفی در حلب بوده در کتاب تاریخ خود بنام (روضة المناظر فی اخبار الاوائل و الاواخر) در شرح قضیه سقیفه خبر اتش را مینویسد باین عبارت (ان عمر جاء الی بیت علی لیحرقه علی من فیه فلقیته فاطمة فقال: ادخلوا فیما دخلت الامة =یعنی :همر امد در خانه علی برای انکه اتش بزند هر کس در ان خانه است پس فاطمه ائ را ملاقات نمود عمر گفت داخل شوید در چیزیکه امت داخل شدند و تا آخر قضیه را نقل مینماید.
طبری در جلد دوم تاریخ خود نقل نموده از زیادبن کلیب که طلحه و زبیر و جماعتی از مهاجرین در خانه علی (ع) بودند عمر بن خطاب امد و گفت بیرون بیائید برای بیعت و الا اتش بر همه میزنم.
ابن شحنه مورخ معروف در جلد یازدهم حاشیه کامل ابن اثیر ضمن داستان سقیفه مینویسد زمانیکه جماعتی از اصحاب و بنی هاشن مانند زبیر و عتبة بن ابی لهب و خالد بن سعید بن العاص و مقداد بن اسود کندی - سلمان فارسی - و ابی ذر غفاری- عمار بن یاسر - و براء بن عازب - و ابی بن کعب تخلف از بیعت ابی بکر نموده و متمایلا بعلی(ع) در خانه انحضرت جمع بودند - عمر بن الخطاب امد تا هر که در خانه هست اتش بزند- فاطمه سلام الله علیها با او ملاقات نمود عمر گفت داخل شوید در انچه مردم داخل شدند (یعنی بیائید بیعت کنید و پیروی کنید از عده ای که بیعت نمودند).
و شاهد بر این مطلب قول ابی الحسن علی بن الحسین مسعودی مورخ و فاضل جلیل القدر مقبول فرقین است که در جلد دوم تاریخ مروج الذهب ضمن نقل قضایای عبد الله بن زبیر که در مکه دعوای ریاست و خلافت داشت نوشته است در ان هنگام که بنی هاشم باتفاق محمد بن حنیفه فرزند امیر المومنین (ع) در شعب ابی طالب جمع شدند و لشکر عبدالله انها را محاصره نموده بودند هیزم بسیاری اوردند که انها را اتش بزنند و شعله اتش هم بلند شد مع ذلک بنی هاشم تسلیم نشدند تا لشکر مختار رسیدند و بنی هاشم را نجات دادند . گوید نوفلی در کتاب خودش در اخبار اورده که عروة بن زبیر در مقابل مردم از برادرش عبدالله در مجلسی که قضیه محاصره در شعب مطرح بود مردم از اتش زدن شعب مذمت میکردند عروه عذر خواهی میکرد که برادرم عبدالله مقصر نبود غرضش از اوردن اتش و هیزم و افروختن اتش بر بنی هاشم ترسانیدن انها بود (انا اراد بذلک ارها بهم لیدخلوا فی طاعته کما ارهب بنی هاشم و جمع لهم الحطب لاحراقهم اذهم ابواالبیعة فی ما سلف.= ماحصل معنی انکه:عبدالله بن زبیر این عمل اتش اوردن در اطراف بنی هاشم در شعب ابی طالب برای ترسانیدن انها را سرمشق و دستور از سلف خود (عمر و اصخاب ابیبکر گرفت) که انها هم وقتی دیدند بنی هاشم و اکابر اصحاب و مهاجرین زیر بار بیعت نمیروند هیزم اوردند برای اتش زدن انها که بترسند و تسلیم شوند و بیعت نمایند؟!( تاتشکیل اجماع داده شود امشب دلیل محکم اقایان محترم باشد).
این اخبار و بیان مورخین نمونه ای از اخبار و بیانات بسیاری است که روات موثق علمای اهل سنت در کتب معتبره خود نقل نمده اند بقدری این قضیه در نزد علمای منصف شیوع کامل داشته که حتی شعراء هم در اشعار خود وارد میکردند منتها بعض از علماء اهل سنت بحساب انکه اگر نقل کنیم این قضایا را سندی میشود بر ابطال عقیده اجماع لذا احتیاطا از نقل ان خودداری مینمودند و الا مطلب در نزد همه اشکار بوده یکی از شعرای معروف اهل سنت عالم نبیل حافظ ابراهیم مصری است در قصیده عمریة من باب مدح و تمجید خلیفه گوید
و کالمة لعلی قالها عمر اکرم بسامعها اعظم بملقیها
حرقت بیتک لا ابقی علیک بها ان لم تبایع و بنت المصطفی فیها
ما کان غیر ابی حفص بقالها یوما لفارس عدنان وحامیها
ماحصل معنی اینکه :غیر ابی حفص(کنیه عمر بوده)کسی نمیتوانست بعلی(ع) که یکه سوار قبیله عدنان بود و بحمایت کنندگان او بگوید اگر بیعت نکنید خانه ات را اتش میزنم و کسی را در خانه باقی نمیگذارم با اینکه فاطمه در این خانه باشد.
و خوب است مراجعه شود به کتاب اثبات الوصیة تالیف عالم فاضل مورخ شهیر مقبول القول فرقین(شیعه و سنی) ابی الحسن علی ابن الحسین مسعودی صاحب مروج الذهب متوفی سال 346 قمری که شرح قضایای ان ذوز را مفصل مینویسد تا انجا که گوید ( فهجموا علیه و احرقوا بابه و استخرجوه منه کرها و ضفطوا سیدة النساء بالباب حتی اسقطت محسنا=یعنی:پس هجوم اوردند بر علی(ع) و در خانه اش را سوزانیدند و ان حضرت را با اکراه و اجبار از خانه بیرون کشیدند و سیده زنان را میان درو دیوار فشار دادند تا محسن خود را سقط کرد.
قضیه سقط جنین اظهر من الشمس در تاریخ است منتها بعض از علماء حبا لخلفائهم پرده پوشی و سکوت نمودند معذلک گاهی بی اختیار حقیقت بزیر قلمشان امده و شاهد صادق بر اثبات مدعای ما گردیده.
مراجعه شود به ص 351 جلد سیم شرح نهج البلاغه (چاپ مصر) تا مطلب بر شما واضح گردد که ابن ابی الحدید نوشته وقتی برای استاد خود ابی جعفر نقیب شیخ معتزله نقل نمودم که وقتی خبر برسول خدا دادند که هبار بن اسود با نیزه بهودج زینب دختر شما حمله برد و زینب از ترس بچه سقط کرد (که داستانش در پایان این بحث خواهد امد) حضرت خون او را مباح نمود ابی جعفر گفت ( لو کان رسول الله حیا لاباح دم من ورع فاطمة حتی القت ذابطنها =اگر رسول خدا صلی الله علیه و اله زنده بود حتما مباح میکرد خون کسی که فاطمه را ترسانیده تا انکه بچه اش (محسن) سقط گردید.
زینب دختر رسول خدا صلی الله علیه و اله عیال پسر خاله اش ابو العاص بن ربیع بن عبد العزی بود در جنگ بدر ابو العاص اسیر شد با اسراء بسیار از کفار بنا شد مشرکین فدا بدهند و خود را خلاص کنند - ابو العاص پیغام داد برای زینب که فدیه برای او بفرستند بی بی مالی تهیه کرد با گردن بند مرواریدی که با عقیق یمانی و یاقوت رمانی مرصع بود و از مادرش خدیجه باو رسیده بود فرستاد خدمت پیغمبر رسول الله محزون شد امت برای خاطر انحضرت از فدیه گذشته و ابو العص را ازاد نمودند پیغمبر فرمود بابی العاص که چون زینب بر تو حرامست او را روانه مدینه نما قبول نمود:
حضرت زیدبن حارثه پیرمرد را با اوروانه نمود که زینب را بیاورد - چون مشرکین فهمیدند که زینب را حرکت دادند جمعی باتفاق ابو سفیان حرکت کردند دزدی طوی بانها رسیدند هبار بن اسود با نیزه بهودج زینب زد که سر نیزه به پشت بی بی رسید - بیبی زینب وحشت کرد و از ترس بچه ای را که در رحم داشت سثط نمود . وقتی زینب بمدینه امد و برای رسول الله نقل نمود حضرت فوق العاده محزون شد و خون هبار را مباح نمود و امر نمود دست و پای او را قطع نموده بقتل رسانند .
و نیز صلاح الدین خلیل بن ابیک الصفدی در وافی بالوفایات ضمن حرف الف کلمات و عقاید ابراهیم بن سیار بن هانی بصری معروف و نظام معتزلی را نقل نموده تا انجا که گوید نظام گفته است (ان عمر ضرب بطن فاطمة یوم البیعته حتی القت المحسن من بطنها= یعنی روز بیعت عمر چنان بشکم فاطمه سلام الله علیها زد که محسن از شکمش ساقط گردید .(این جلد وافی بلوافیات خطی در کتاب خانه ملی (حاجی حسین اقا ملک ) در طهران موجود است).