اعترافات اهل سنت در نافرمانی عمر و ابوبکر از فرمان پیامبر (ص) در اطاعت از سپاه اسامه!
ازآن مسائلی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به آن بسیار اهمیت میدادند جنگ با روم بود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که سخت به جنگ با روم اهمیت میداد ،اصحابش را به آمادگی برای آن فرمان داد،آنها را در این راه تحریص کرد،و شخصا آنها را مجهز ساخت تا عزمشان محکم و همتشان بالا گیرد،هیچ کدام از مهاجر و انصار همچون ابوبکر،عمر،ابو عبیده،سعد
(که نویسندگان تاریخ،سیره و اخباراجماعا اعتراف کرده اند که عمر و ابوبکر در لشکر بودند،همچنان که دانشمندان و مورخین اهل سنت در کتب خود نوشته اند مانند-طبقات ابن سعد-تاریخ طبری-تاریخ ابن اثیر-سیره حلبی-سیره زینی دحلان و....)و امثال آنها نبودند جز این که آنها رامهیا و به لشکرگاه فرستاد.این جریان چهار روز مانده به آخر ماه صفر سال یازدهم هجری،واقع شد.(پیامبر آنها را مجهز ساخت)و صبحگاه،اسامه را خواست ،به او فرمود:به سرزمینی که پدرت شهید شد،رهسپار شو و اسب را بر سرزمین آنها بتازان.من سرکدگی این سپاه را بتو دادم.(عمر به اسامه میگفت:پیامبر(ص) از دنیا رفت،در حالی که تو امیر من بودی،این مطلب را عده ای از اعلام و بزرگان اهل سنت مانند -حلبی،در سیره خودو عده ای دیگر از محدثان و مورخان نقل کرده اند.).صبح هنگام بر اهل ابنی(ناحیه ای از سرزمین سوریه است که بین عسقلان و رمله قرار دارد)حمله بر،و سخت محاصره شان نما!اما آنچنان به سرعت حرکت کن که پیش از رسیدن خبر به آنها، به محل نبرد رسیده باشی.
اگر خداوند تورا پیروز کرد،در میان آنها کم بمان.همراه خود،افراد وارد و راه شناس را بردار.جاسوسان،طلیعه داران و دیده بانان را از پیش بفرست.
روز بیست و هشتم صفر،بیماری آن حضرت- که از آن بهبودی نیافت-شروع شد،تبو سردردوی را فرا گرفت.صبح روز بیست و نهم مشاهده فرمود که سپاه در حرکت سستی می کند.پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم شخصا به میان سپاه رفت و آنها را تحریص و تهییج کرد.پرچم را با دست خود بست و به اسامه داد تا حمایتشان تحریک و عزمشان را محکم سازد.سپس به اسامه خطاب کرد:((به نام خدا و در راه خدا نبرد کن،و هر کسی را به خدا کافر است از زمین برانداز))
اسامه با پرچم بسته از مدینه خارج شد،آن رابه دست ((بریده))سپرد و جرف لشکرگاه زد.آنجا نیز در حرکت کندی کردند و حرکت نکردند،با این که آن فرمان ها و تشویق ها را از آن حضرت شنیده بودند و آن نصوص صریح را در باره وجوب سرعت،از وی مشاهده کرده بودند،مانند این فرمان:((صبح هنگام بر اهل ابنی حمله بر و آنچنان درسیر سرعت گیر که پیش از رسیدن اخبار،به محل نبرد برسی.))تعداد فراوانی از این اوامروجود دارد که در آن سریه(جنگ)به آن عمل نکردند.
گروهی از آنان بخشیدن ریاست سپاه به اسامه را طعنه می زدند،چنانچه پیش از آن درباره امارتپدرش نیز طعنه زدند،و در آن باره بسیار انتقاد می کردند،با آن که دیده بودند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)امارت لشکر را به او سپرده و به او فرموده است :((ولایت و ریاست این سپاه را به تو سپردم))و دیدهبودند که آن حضرت، با بدن تب دار با دست خودش پرچم را برای او بست.اما همه آنچه دیده بودند، آنها را از طعنه زدن باز نداشت تا این که رسول خدا (ص)بر طعنه زنان سخت خشمگین شد:و در حای که سر خود را با قطیفه ای پیچیده بود و از درد تب رنج می برد،از خانه بیرون آمد تا آنان را از این طریق خلاف باز دارد.((هر کدام از محدثان و سیره نویسان که این سیریه را نقل کره اند،جریان طعنه آنها را در مورد امارت اسامه و این که پیامبر (ص) به سختی خشمگین شد و در میان آنها برای توبیخشان آمد،به نحوی که ذکر کرده ایم ، آورده اند و خطبه ای را که آن حضرت در این مورد خوانده نیز نقل کرده اند ،
به سیریه اسامه در طبقات سعد-سیره حلبی -و سیره زینی دحلان و....که در این باره نوشته شده مراجعه کنید)).این جریان ،روز شنبه،ده روز گذشته از ماه ربیع الاول،و دو روزپیش از رحلت آن جناب ،اتفاق افتاد.رس.ل خدا (ص) با حالتی خشمگین به میان آنان آمد و به منبر رفت.خداوند را حمد و ثنا گفت،سپس چنان که نویسندگان اخبار در نقل آن اجماع و اهل علم در صدورش اتفاق دارند ،فرمود:((ای مردم،این چه سخنی است که بعضی از شما در مورد سپهداری اسامه،به من رسیده است؟اگر هم اکنون در مورد امارت بخشیدنم به اسامه طعنه میزنید،پیش تر نیز در باره پدرش طعنه زدید. سوگند به خدا که او سزاوار امارت و سپهداری بود،چنان که پسرش نیز بعد از وی بدان سزاوار است.آن گاه آنها را به حرکت کردن تحریص فرمود، سپاهیان با آن حضرت وداع کردند و به سوی لشکرگاه جرف رهسپار شدند و آن جناب همچنان آنها را در تعجیل،تحریک میکرد.
بیماریش شدت یافت،و مکرر میفرمود(سپاه اسامه را مجهز سازید،سپاه اسامه را حرکت دهید، لشکرگاه اسامه را گسیل دارید)و این فرمان را تکرار می کرد،اما آنها در حرکت ،کندی می ورزیدند.
پس آگاه که روز دوشنبه،دوازدهم ربیع الاول شد،اسامه از لشکرگاه به خدمت پیامبر مشرف شد.رسول خدا (ص)فرمان حرکت را صادر کرده ،فرمود:با برکات و رحمت خدا حرکت کن. اسامه با آن حضرت وداع کرد و به لشکرگاه رفت،پس از آن همراه عمر و ابوعبیده باز گشت. هنگامی نزد آن جناب رسیدند که در حال رحلت بود،آن حضرت در همان روز،وفات یافت-روحی و ارواح العالمین له الفدا.
سپاه اسامه،با پرچم به مدینه طیبه باز گشت. بعدا تصمیم گرفتند که فرمان حرکت به سوی این نبرد را به تمام معنا لغو کنند، در این راه با ابوبکر گفت و گوکردند و سخت اصرار نمودند،با این که باچشم خود دیده بودند که رسول خدا چقدر در این باره اهتمام داشت ، عنایت کاملش در تعجیل و سرعت در حرکت را مشاهده کرده بودند،نصوص متوالی وی را در سرعت به سوی این نبرد، به گونه ای که پیش از اخبار برسند،همه را دیده و شنیده یودند،ملاحضه کرده بودند که آن حضرت شخصا آنچه می توانست در این باره عمل کرد،و در مجهز ساختن سپاه کوشید،مطالب لازم را به اسامه سپرد و با دست خود پرچمش را بست ،تا هنگام احتضارش رسید و به او فرمود :((با برکت خدا حرکت کن))چنان که گفته شد.
و اگر ابوبکر(لعنةالله و العذاب و الهاویه و انیه والحامیه و زقوم والحمیم والسقر))نبود،همه آنها در باز کردن پرچم و باز داشتن سپاه از حرکت به سوی جنگ ،اتفاق نظر داشتند اما او از این کار ابا ورزید.پس آنگاه که دیدند خلیفه بر گسیل داشتند سپاه تصمیم دارد،عمربن خطاب(لعنة الله علیه)پیش او آمد و از زبان انصار از او خواست که اسامه را عزل کند و دیگری را ب جای او نصب نماید.
در حالی که هنوز از زمانی که پیامبر (ص) در باره طعنه آنان بر سپهداری اسامه،بر آنان خشمگین شده بود،چیزی نگذشته بود :از خانه با تن تب دار خارج گردیده ،قطیفه ای برسر پیچیده بود ،با آن سختی که پاهایش را بر زمین می کشید آمد و بر منبر رفت،نفسی از روی ناراحتی کشیده،فرمود: ای مردم این چه سخنی است که بعضی از شما،در مورد سپهداری اسامه به من رسیده است؟اگر شما این بار درباره امارت بخشیدنم به اسمه طعنه می زنید،پیش تر نیز درباره سپهداری پدرش طعنه زدید.سوگند به خدا،او لایق ریاست بود و پسرش نیز پس از او،این لیاقت را دارد.می بینید که پیامبر (ص)فرمانش را با سوگند باد کرده و تأکید آورده است:با این جمله اسمیه و لام تأکید و قسم((
و ایم الله ان کان لخلیقا بالامارة و ان ابنه من بعده لخلیق بها))تا اینکه آنها آنچه در دل دارند کنار بگذارند،اما آنها همچنان آن کینه ها را در دل نگاه داشتند (وپس از مرگ آن حضرت ،عزل اسامه را خواستند)ولی خلیفه حاضر نشد اسامه را عزل کند و خواسته آنان را قبول کند ،چنان که در اصل گسیل داشتند سپاه نیز پیشنهاد آنان را نپذیرفت و خواسته آنها را اجابت نکرد.اسرار آنها به گونه ای بود که خلیفه ناراحت شد،پرید و ریش عمر را گرفت و گفت ((مادرت به عزایت بنشیند و تورا برروی زمین نبیند ،ای پسر خطاب!پیامبر اورا امیر قرار داده ،تو مرا امر میگنی که او را عزل نمایم؟))
((حبلی و زینی دحلان در سیره خود ،و ابن جریر طبری در حوادث سال یازدهم تاریخ خود و دیگر اخبار نویسان آن را نقل کرده اند.))پس آنگاه که سپاه حرکت داده شد،در حالی که نمی خواستند چنین شود،اسامه با سه هزار نفر جنگجو که هزار نفر آنها سوار بودند،حرکت کرد. گروهی از همان کسانی که پیامبر(ص) آنها را مجهز ساخته بود تخلف ورزیدند و با اسمه نرفتند ،در حالی که رسول خدا (ص) چنان که
((شهرستانی در مقدمه چهارم کتاب ملل و نحل آورده است ))فرموده بود:((لشکر اسامه را مجهز سازید و نفرین و لعنت خدا بر کسی که از سپاه اسامه تخلف ورزد))نفرین و لعنت پیامبر همان گونه که می بینید در این حدیث که از یکی از دانشمندان اهل سنت روایت شده بر آنانی است که از سپاه اسامه تخلف ورزندو میبینید طبق نوشته خود اهل سنت از کسانی که از سپاه اسامه تخلف ورزیدند عمر و ابوبکر بودند که نفرین و لعنت خدا و رسول خدا (ص) و اهل بیت علیهم السلام و فرشتگان خدا بر آنها باد.(اللهم العن جبت و طاغوت).
شما میبینید که در مرحله نخست،در حرکت کندی کردند ،و در مرحله دوم از شپاه تخلف ورزیدند،تا پایه های سیاستشان محکم و ستون های آن را بر پا دارند. در این مورد،نظرخویش را تعبد به نص ترجیح دادند : زیرا دیدند حفظ خواسته خویش اولی و رعایت آن سزاوارتر است: چرا که اصل گسیل سپاه با کندی آنها در حرکت،و با تخلف متخلفان از بین نمی رفت ،ولی اگر به فرمان پیامبر متعبد می شدند و پیش از مرگ او به جنگ رهسپار می گردیدند،خلافت از دستشان میرفت.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که پدر و ماردم فدایش باد میخواست مرکز را از وجود آنان خالی سازد تا با آرامش و طمأنینه خلافت در اختیار امیرالمومنان علی بن ابیطالب علیه السلام و الصلوة قرارگیرد و تازمانی که آنه باز میگردند،امر خلافت برای وی محکم و ارکان آن برایش استوار شده باشد و از نزاع و مبارزه بر کنار باشند.
این که رسول خدا اسامه هفده ساله را بر آنان امیر ساخت(البته گفته شده که سن او 18و به قولی19و به قول دیگر20 ساله بوده است،ولی هیچ کس بیشتر از بیست سال نگفته است)به دلیل در هم شکستنغرور بعضی ،برگرداندن سرکشی متکبران آنها و احتیاط در امنیت از نزاع آینده بود، تا اشخاصی که میخواهند خود را مقدم دارند،اگر یکی بر آنان امیر شد (که جوان تر بود) ناسلوکی نشان ندهند، اما آنها این معنی را درک کردند ،لذا در امارت اسامه ،ایراد گرفتند،در حرکت با او کندی و سستی نمودند و حرکت نکردند تا پیامبر به پروردگارش ملحق شد.گاهی ، بر لغو فرمان این جنگ وباز کردن پرچم تصمیم گرفتند ، و گاهی بر عزل اسامه،و سپس گروه زیادی از سپاه او تخلف ورزیده و همراهش حرکت نکردند.
بنابراین ملاحضه میکنید که در همین سریه اسامه در پنج مورد به فرمان صریح پیامبرعمل نکردند و نافرمانی کردندو رأی و نظر خویش را در امور سیاسی،و اجتهاد خویش رابرانجام فرامین پیامبر مقدم داشتند.
در قرآن کریم امده که:
((
فلا وربک لا یومنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لایجدوافی انفسهم حرجا مما قضیت ویسلمواتسلیما))=یعنی:به پروردگارت سوگند!ایمان نمی آورند تا آنگاه که تورا در اختلافات میان خود،حاکم قرار دهند سپس از آنچه قضاوت می کنی(حتی)در روح خویش احساس هیچ ناراحتی نکنند و تسلیم محض باشند))ودر جای دیگر میفرماید:
((وماآتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا:آنچه پیامبر به شما داد ،بگیرید و از آنچه نهی کرد،خویش را باز دایرد.))
البته در مورد آنچه که از دانشمند اهل سنت جناب شهرستانی نقل شد،از دانشمند دیگری میآوریم .
((ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری در کتاب السقیفه آنرا آورده که عین آن حدیث را باذکر سند در اینجا برایتان میآوریم.وی مینویسد:(حمید بن اسحاق بن صالح از احم بن سیار ،سعد بن کثیر انصاری،از رجال خویش ،از عبدالله بن عبدالرحمن چنین نقل کرده است:پیامبر (ص) در همان بیماری که از دنیا رحلت فرمود ،اسامة بن زید را بر سپاهی که همه مهاجران و انصار در آن بودند امیر ساخت،در این سپاه ابوبکر،عمر،ابوعبیده جراح،عبدالرحمن بن عوف،طلحه و زبیر ،همه بودند.سپس آن حضرت به اسامه فرمان داد تا به موته،همانجا که پدرش کشته شده بود ،حمله برد و در وادی فلسطین به نبرد پردازد،ولی اسامه در حرکت سستی کرد و سپاهش نیز سستی نمودند.پیامبر در این حالت ،گاهی بیماریش شدت میگرفت و گاهی سبکتر میشد اما در هر حال،بر حرکت این سپاه تأکید می کرد ،تا آنجا که اسامه عرض کرد:پدر و مادرم فدایت باد،آیا اجازه می دهی چند روزی توقف کنم تا خداوند تو را شفا دهد؟فرمود:حرکت کن ،و با برکت خداوند سپاه را به راه انداز.عرض کرد ای رسول خدا آیا من حرکت کنم در حالی که تو چنین باشی؟من از دینه خارج می شوم،اما قلبم ناراحت است . فرمود:برپیروزی و عافیت حرکت کن.اسامه گفت:ای رسول خدا،این بر من سخت است که بروم و شرح حال تورا از کاروان های که می آیند پرسش کنم،حضرت به او فرمود:آنچه را به تو امر کردم ،اجرا کن در این موقع،رسول خدا (ص) بی هوش گردید.اسامه بپاخاست و برای بیرون رفتن از مدینه آماده شد.پس از آن که رسول خدا بهوش آمد،از اسامه و سپاهش پرسید ،گفته شد برای حرکت مجهز می شوند.رسول خدا (ص)مکرر می فرمود:سپاه اسامه را حرکت دهید خدا لعنت کند کسی را که از سپاه اسامه تخلف ورزد .اسامه حرکت کرد،پرچم بالای سرش بود و صحابه در پیش رویش در حرکت،تا آن گاه که به جرف رسیدند،در آنجا فرود آمد.ابوبکر و عمر و بیشتر مهاجران همراهش بودند،از انصار نیز اسد بن خضیر،بشیر بن سعد و دیگر سرشناسان انصار بودند.فرستاده او ایمن برخاست و داخل مدینه شد،پرچم نیز همراهش بود ،آمدو پرچم را بر درب خانه رسول خدا نصب کرد،درست در همان ساعت،پیامبر (ص) از دنیا رفت.
این حدیث را گروهی از مورخان،از جمله علامه معتزلی،ابن ابی الحدید در آخر صفحه 20 به بعد از جلد دوم شرح نهج البلاغه نقل نموده اند.